خرید بک لینک
دو سال بود که از تولدم خبری نبود،94 خیلی خوب بود:)) آموزشی سربازی بودم،و اونروز به چن نفر از زنگ زدم و اونها بهم تبریک گفتن :)) #کلیش_برعکس_واقعی بود پارسالم که روزای آخر سربازیم بود،با بچه های خدمت شبش رفتیم بیرون،تهران گردی کردیم و انار خریدیمُ اومدیم انار خوردیم.. امسالم که کار خاصی نکردم،البته دو سه روز قبلش سورپرایزم کردن و از اونجایی که من آدم بی ذوقی هستم خیلی حال کردم ، در این حد خوش گذشت و البته جای شما خالی .. چقد زود گذشت آقا چه زود میگذره،نه؟ چند سالم شد؟26 ؟؟ فاک فااااااااااااااااک... بگذریم،گور بابای تولد،اصن فکرشو نکنیم،اصن فکرشو نکنین،تولد چیه،به قول شاهین من صادقانه روز تولدم بغض میکنم...واقعا باید بغض کرد....چه روز مسخره ایه،چه حس مسخره ای... میخوام یه سری حرفارو بزنم،ولی خب میدونین انگار یه سدی ایجاد شده این وسط،نمیزاره بیانش کنم...بهتره نگم.+با الیزابت ایمیل بازی کردم و از کرده ی خویش خوشحالم +هیچی...(تو این هیچی کلی حرفِ)+چرا هر چی که خوبه زود تموم میشه؟این سوال رو باید جز سه تا سوال اصلی جهان هست(از کجا آمدیم و به کجا و ...) اضافه کننبرچسبها: تولد نوشته شده توسط merdad در ساعت ۲:۱۶ ق.ظ | لینک |

برچسب: نویسنده: نوید فدایی تاريخ: پنجشنبه 5 بهمن 1396 ساعت: 22:55

بخدا آدم حالیش نمیشه،یهو به خودت میای میبینی ع آخرین مطلبی که گذاشتی 40 50 روز گذشته،من فقط موندم چطور تو آموزشی سربازی روزا انقد سریع نمی رفت؟شاید واسه این بود که 9 شب میخوابیدیم 4 صبح پا میشدیم،بعد از لحظه لحظه بیدار بودنمون استفاده میکردیم،مثلا گوشی ای نبود که روشنش کنیم بریم توش یهو به خودمون بیایم ببینیم 2 ساعت رفته،لامصب همه چی زمان بندی شده بود،نظام بود دیگه!شاید نظم نداریم واسه همینه زود میگذره!هوم؟ نمیدونم ولی هرچی هست داره زود میگذره و به بدی هم میگذره!قرار بود این روزها به خوبی بگذره،خب مثلا جوونیه دیگه!موندم با چه رویی واسه بچم جوونیمو تعریف کنم! نمیدونم من فقط ناراضیم یا شمام اینطوری این؟از حکومته؟از ایرانه؟از زندگی تو این کشوره؟یا که زیادی فکر میکنیم؟شاید زیادی فکر میکنیم،آره به نظرم بیشترش بابت فکر زیاده!تا تهش میریم،میگیرین چی میگم یا نه؟ خلاصه که به قول قدیمیا خیلی از دست زمین و زمون شکارم! امیدوارم پست بعدی کمتر از 40 50 روز گذشته باشه ازش نوشته شده توسط merdad در ساعت ۳:۴۰ ق.ظ | لینک |

برچسب: نویسنده: نوید فدایی تاريخ: پنجشنبه 5 بهمن 1396 ساعت: 22:55

همینطوری اینایی که تو پیوند ها هستنو نگاه کردم،تقریبا از 34 نفری که وبلاگاشونو ثبت کردم،فقط مصطفی،مهدیه،عظیمه و این اواخر الیزابت (ک الان خبردارشدم) می نویسن،بقیه پستها برمیگرده به 94 ،93، 92، 91،90 و 89...اوووووووووپس تازه خیلی ها هم حذف شده وبلاگاشون! همیشه سعی کردم وبلاگ و رفقای وبلاگی رو فراموش نکنم،اما انگار برای خیلی ها اینطوری نیست،خیلی بی تفاوت تر بودن و...بگذریم،همینا رو که داریم عشقن:* راستی اگه اینستاگرام دارین بدین فالو کنیم،الان مثلا کمند و نفس (مهدیه) که دوستای وبلاگی بودنُ تو اینستاگرام خیلی وقته دارم با اینکه نمی نویسن..حداقل ما ارتباطامونُ قوی تر کنیم..نظرتون؟ +اینکه خیلی وقته یه سایت زدم،دوست داشتین برید ببینید :)) رو بنرهای تبلیغی هم کلیک کنید پول دربیاریم مرسی:))»» آدرس: مجله اینترنتی فرهوبرچسبها: رفیقهای وبلاگی نوشته شده توسط merdad در ساعت ۴:۲۶ ق.ظ | لینک |

برچسب: نویسنده: نوید فدایی تاريخ: پنجشنبه 5 بهمن 1396 ساعت: 22:55

قضاوت شاید تا همین پارسال توجه ای نمیکردم به "قضاوت"،یعنی زیاد پیگیرش نمیشدم،پی ماجرا رو نمیگرفتم،تا اینکه تو دوران خدمت،یک همخدمتی بسیار خوب و مذهبی مارو برد تو یک جلسه سخنرانی یک حاج آقای بسیار خوبی به نام آقای حاج آقا اخوان،آخونده ولی انصافا دمش گرم خیلی خوبه،ینی مثل بقیه نیست واقعا خوبه..بگذریم،موضوع جلسه و بحثش "قضاوت و قضاوت" کردن بود ،چنتا داستان گفت،از قضاوت کردن خودشم گفت،اما یکی خیلی به دلم نشست و تا جای ممکن تا الان سعی کردم به قضیه "قضاوت" پایبند باشم هرچند که خیلی سخته! میگفت که یه مرجعی،خیلی هم عارف و فلان بوده،در سالهای دور،خونه ای داشته و این خونه هم یه سردآبه ای داشته(یه همچین چیزایی)یه روز صبح که میخواسته بره مسجد،میبینه تو این سردابه خونش،یه فرش لول کرده افتاده و یه آدم که دزد فرش بوده،مثل اینکه فرشو میخواسته ببره میفته تو این آب و از ترس اینکه لو نره میره زیر فرش،این مرجع هم اینو میاره بیرون و بهش میگه خودتُ با بخاری خشک کن،اگه دوست داشتی بمون من میرم بعد نماز میام صبحونه بخوریم و بعد برو یا خواستی خشک شدی برو..همینارو میگه و میره مسجد،برگشتنی میره نونوایی یهو یادش میفته که این دزده هم خونش هست،میره که یه نون اضافه بگیره یهو به خودش میگه،"فلانی تو چقدر ساده ای؟این الان کل خونه رو خالی کرده و برده،تو میخوای براش نون بگیری؟" تا اینو میگه یهو به خودش میاد میگه چرا؟

برچسب: نویسنده: نوید فدایی تاريخ: پنجشنبه 5 بهمن 1396 ساعت: 22:55

صفحه بندی